X
تبلیغات
جشنامه

JavaScript Codes
X
تبلیغات
جشنامه

  • انجمن

  • روستای قره تپه (بهشهر)
     
    معرفی پیشینه ، آداب و سنن و اخبار روز روستا
    یه جمله خارج از محتوای وبلاگ...


    تو دنیای به این بزرگی..
    فقط پدر مادر هستند که حاضراً مثل پاک کن، خودشون رو کوچیک کنند تا اشتباهات ما را پاک کنند...



    نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

    این عمارت که متعلق به دوران قاجار می باشد که تا حدود دو سال پیش مورد بهره برداری مالک(مرحوم زنده یاد محسن افغانژاد فرزند مرحوم میرحیدر افغانژاد) قرار داشت که در حال حاضر خالی از سکنه بوده و اداره میراث فرهنگی مشغول مرمت و باز سازی این بنای تاریخی می باشد. 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     روستای قره تپه از دریچه و پنجره عمارت افغانژاد 

     

     روستای قره تپه از دریچه و پنجره عمارت افغانژاد  

     

     

     پاگرد چوبی و معروف عمارت که در کتاب از آستارا تا استرآباد(جلد چهارم) از آن یاد شده است. 

     

     

     پاگرد چوبی و معروف عمارت که در کتاب از آستارا تا استرآباد(جلد چهارم) از آن یاد شده است. 

     

     

     سفالهای سقف عمارت 

     

     

     



    نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

    دانشمندان ریاضی ایران به سرپرستی دکتر مجید اسحاقی گرجی  بعد از ۴۱ سال ، کوتاهترین راه حل معمای جهانی لیب را پیدا کردند.

    به گزارش واحد مرکزی خبر، پروفسور لیب استاد برجسته ریاضی فیزیک جهان در سال ۱۹۷۲ ، قضیه کانتیویتی را مطرح و آن را در مجله Advancees in Mathematics ( ادونس مت ) به چاپ رساند .

    از آن سال تاکنون برخی استادان ریاضی جهان توانستند راه حل این قضیه را پیدا کنند ولی گروه ریاضیات ایران پس از ۴۱ سال توانست کوتاه ترین راه حل این معمای ریاضی را کشف کند و با تائید استادان ریاضی جهان آن را در همان مجله به چاپ برساند.

    سرپرستی گروه تحقیقات ریاضی بر عهده دانشگاه سمنان بود .

    رئیس دانشگاه سمنان به عنوان دانشگاه سرپرست این گروه تحقیقاتی گفت: اعضای گروه حل این مساله ، دکتر مجید اسحاقی گرجی از دانشگاه سمنان ، دکتر اسماعیل نیکوفر از دانشگاه پیام نور تهران و دکتر علی عبادیان از دانشگاه ارومیه همکاری کردند.

    دکتر اسحاقی گرجی، سرپرست گروه محققان نیز گفت : قضیه کانتیویتی لیب اولین معمای ریاضی در زمینه توابع محدب است که مهمترین توابع در آنالیز کاربردی است و در مکانیک کوآنتوم ، صنایع نظامی ، غذایی کاربرد دارد .

    وی افزود : این راه حل به تائید انجمن ریاضی آمریکا نیز رسیده است .

    مجله ادونس مت آمریکا که جزء پنج مجله برتر ریاضیات دنیاست مقاله هایی را منتشر می کند که راه حل جدیدی برای مسائل ارائه داده باشد .

    در طول تاریخ علمی ریاضی ایران ، این دومین بار است که یافته های علمی دانشمندان کشورمان در ادونس مت چاپ می شود.


    مدیریت این وبلاگ این موفقیت بزرگ را به نمایندگی از مردم فهیم قره تپه به جناب آقای دکتر مجید اسحاقی گرجی و خانواده محترمشان  و همچنین  اهالی محترم روستای گرجی محله و خانواده جناب آقای حاج سهراب کابلی (پدر خانم ایشان )تبریک عرض نموده  و موفقیتشان را در عرصه های علم و دانش و زندگی آرزومندیم و همچنین در انتظار شنیدن دیگر اخبار موفقیت ایشان خواهیم ماند.



    نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

      

    به شکرانه خداوند متعال پنجمین یادواره ده شهید ارزشمند روستای قره تپه در روز بیست و پنجم آبان ماه سال 1392 و اما زیر باران شدید با کیفیت مناسب حالی برگزار شد و جا دارد از عزیزانی که در برگزاری این مراسم زحمات بسیاری را متحمل شده اند تقدیر و تشکر گردد.  

    مدیریت این وبلاگ به نمایندگی از مردم ولایتمدار و ارزشمند قره تپه از زحمات بی دریغ و بی شائبه ستاد برگزاری یادواره شهدا که متشکل از دهیاری روستا ، شورای اسلامی ، پایگاه بسیج وحدت ، هیات قمر بنی هاشم(ع) و هیات امناء مسجد ولی عصر و حسینیه شهداء قره تپه می باشد، تقدیر و تشکر می نماید و آرزومند است این گونه فعالیتها مورد قبول خداوند قرار گیرد. 

     

    ضمنا  از زحمات خواهران محترمه که در آشپزخانه فعالیت می کردند و همچنین دو عزیز بزرگوار آقایان سرهنگ عین الله شکری امامی و سرهنگ رحیم کابلی و همچنین پرسنل خدوم و زحمت کش اداره برق بهشهر و زاغمرز که در دو گروه به حالت آماده باش جهت پشتیبانی برق  در محل برگزاری یادواره حضور داشتندبه نحوی ویژه  تقدیر و تشکر می شود. 

      

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     



    نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

     سلام و درود بر شهیدانی که راهیان سرمنزل عشق و عاشقی راه دوست و دیار حبیب شده اند و به چنان نعمت و فضلی نائل گشته اند که همگان بر آن غبطه خورده و حسرت می بریم.

     

       

     

    در ایام حزن و اندوه شهادت امام حسین (ع) و یاران باوفایش، پنجمین یادواره ده آلاله سرخ و فدائیان خمینی عزیز برگزار میگردد.

     

       

     

    حضور شما قره تپه ای عزیز در محفل گرامیداشت شهیدان جهت تجدید پیمان با آرمان های آن امام سفر کرده و شهیدان گرانقدر و پیروی از فرزند زهرا (س) موجب امتنان خواهد بود.

     

     

     

     زمان : شنبه 25/8/92 همراه با نماز مغرب و عشاء بصرف شام 

    مکان : مسجد ولی عصر(عج) 

     

     

     

     

     

     

     



    نوشته شده در تاریخ جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

      

     

     

    دلنوشت........ 

     

     و اما ... حکایت ماه محرم امسال: 

     

    محرم امسال ، با همه محرم های سالهای قبل متفاوت بود و تفاوتش در  بارانی بودن هوا و سردی اون بود. 

    اگر یادتون باشه، تو سالهای قبل همیشه تو روزهای تاسوعا و عاشورا هوای آفتابی و مطبوعی داشتیم  و کم کم  برا مردم یک باور شده بود که خداوند همیشه تو روزهای تاسوعا و عاشورا  اون هوا قشنگه رو نشونمون میده.  

     

    نمیدونم که این زمزمه ها و جملات به گوشتون خورده یا نه؟!!!!!  

    "آقا، مردم دیگه عزاداری نمی کنن و همه دنبال تفریح و ... هستند " 

    و یا " آقا باز محرم اومد و بخور بخور شروع شد "  

    و یا "آقا ببینید پسرا و دختر ها برا هدف دیگه ای میان و .... "

     

    من میدونم و شما هم میدونید که هیچ کدوم از اون حرفا به یه دسته سبزی گندیده هم نمی ارزن" 

     

    چرا که امسال... 

                    بر خلاف سالهای قبل ، هوا بارانی و سرد بود .  

    من چند سوال دارم : 

     چرا جمعیت مردم،  تو دسته روی های زیر بارون بیشتر بود ؟ 

                    چرا همه می گفتن شور و حالش بیشتر بود؟ 

                    چرا صدای سینه زدن ها محکم تر بود؟  

                    و چرا .........................................؟  

    راستی مگه تو بارون شدید که تموم لباسها خیس و گل آلود میشن میشه تفریح کرد؟ 

    آیا سرما خوردن و مریض شدن ارزش یه بشقاب برنج رو داره؟ 

    و آیا دخترها و پسرها تو بارون ......؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     

    و اما به جرات میشه پاسخ  گفت: 

      

       این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست       

                                                           این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست 

     

    و نتیجه اینکه:  

    شمع مکتب حسینو  نه بارون شدید خاموش میکنه و نه آفتاب سوزان و عطش آب.

    جالبیش اینجاست که نه تنها خاموش نمی شه ، بلکه کم نور هم نمی شه .

    تازه بعد از قریب به 1400سال نورانی تر شده و می مونه.

     

     

     

      

     

     دسته روی به مزار شهدا 

     

    دسته روی به مزار شهدا

     

      

    تصویری از مقبره سید آقا(قدیمی) که در حال حاضر در دست مرمت است

     

       

    مراسم شب عاشورا

     

       

    تصویری در حسینیه بعد از انجام مراسم شام غریبان در باران شدید

     

     

     تصویری در حسینیه بعد از انجام مراسم شام غریبان در باران شدید  

     

        

    برگزاری نماز ظهر عاشورا  

       

     برگزاری نماز ظهر عاشورا  

     

      

    مداحی آقای شکری امامی در منزل حادثه دیدگان جاده مرگ 

     

      

    مراسم دسته روی به امامزاده مجتبی در روز عاشورا

      

     

     مراسم دسته روی به امامزاده مجتبی در روز عاشورا  

     

      

    مداحی آقای شکری امامی در منزل حادثه دیدگان جاده مرگ  

     

        

    مراسم دسته روی به امامزاده مجتبی در روز عاشورا

     

      

    دسته روی روز عاشورا

     

     

     دسته روی روز عاشورا 

     

      

     دسته روی روز عاشورا

     

      دسته روی روز عاشورا  به امامزاده مجتبی

      

     

     دسته روی در باران شدید 

     

     

     



    نوشته شده در تاریخ شنبه 18 آبان‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

    متاسفانه با خبر شده ایم که  این بار جاده مرگ(جاده ارتباطی بهشهر - قره تپه - حسین آباد ...بندر امیر آباد)  یک جوان دیگر از اهالی روستای قره تپه را با سانحه تصادف مواجه و به کام مرگ برده است .  

    صبح روز 11/8/92 آقای محمد افغان چهل ساله( ضیاء ) فرزند رمضان که راکب موتور سیکلت بودند به اتفاق یکی از دوستانش در حالی که مسیر منزل به سوی زمین کشاورزی خود را طی می نمودند ،در اثر سرعت و سبقت غیر مجاز یک سواری پراید با سانحه مواجه شده و جان خود را از دست داده اند. 

    این جاده با شرایط غیر استاندارد خود دو سال پیش جان برادر دانشجوی ایشان  مرحوم "شهاب افغان "را نیز گرفته بود و اینک این خانواده محترم دو زخم کاری و عمیق از این جاده و مسئولین ذیربط آن به تن دارند و این در حالی ست که در چند سال اخیر شاهد مرگ ده ها نفر و شاید صدها "حادثه به خیر گذشت "از اهالی روستای قره تپه و روستا های هم جوار بودیم. 

     

    شاید مهمترین و ساده ترین سوالی که می توان  مطرح نمود این است؛ که مسئولیت قانونی و حقوقی این دست حوادث و اتفاقات در جاده غیر ایمن و غیر استاندارد که از قلب ده ها روستای پر جمعیت می گذرد و مسیر تردد خودروهای سبک و سنگین بندر امیر آباد و نیروگاه شهید سلیمی نکا و شرکت صنایع دریایی صدرا ست باکیست؟ 

     

    مدیریت این وبلاگ به نمایندگی از مردم شریف و با غیرت روستای قره تپه ضمن احترام ویژه ای که برای مسئولین خدوم شهری و استانی و کشوری و نماینده محترم مردم در مجلس شورای اسلامی قائل است خواستار پیگیری مجدانه تا حصول نتیجه مطلوب می باشد.  

    لازم به ذکر است که اتفاقاتی که قبلا در این جاده اتفاق افتاده بود از طریق سایت های مختلف خبری اطلاع رسانی شده بود و از مسئولین مدد خواسته بودند که متاسفانه اقدامی صورت نگرفت . به عنوان مثال آدرسهایی که در ذیل آمده نمونه آن می باشد لطفا کلیک کنید: 

    http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2802806  

       http://www.khateomid.ir/news/2359/l                   

      http://fararu.com/fa/news/167722 

    http://gharehtapeh.blogsky.com/1392/06/20/post-73/

    ضمنا با نهایت تاثر ، مصیبت وارده را به خانواده معزا و خانواده بزرگ قره تپه تسلیت عرض نموده و علو درجات آن مرحوم را از ایزد منان خواستاریم.



    نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

      

    با خبر شده ایم که یکی از جوانان خوش نام قره تپه ای  ، " آقای میلاد ضرغامی فرزند رمضان"  رتبه دوم کنکور سراسری سال1392 در گروه فنی و رشته عمران رابه خود تخصیص داده اند که بدینوسیله مدیریت این وبلاگ بنا به وظیفه به نمایندگی از مردم فهیم و غیور قره تپه، ضمن اطلاع رسانی موضوع  مراتب تبریک و زنده باد خود را به ایشان وخانواده محترمشان عرض مینماید . 

    به امید کسب مقام های دیگر و افتخاراتی بزرگتر درعرصه تحصیل وزندگی برای ایشان و همه جوانان قره تپه



    نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 آبان‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه

    مجموعه باغ شاه و عمارت چهلستون در مرکز بهشهر قرار دارد و از جمله آثار به جا مانده از دورۀ صفوی است .

    یتر دلاواله جهانگرد ایتالیایی 6 سال پس از شروع بنای اشرف به اشرف آمد و در قصر سلطنتی دیوانخانه ( باغ شاه ) به حضور شاه عباس صفوی رسید . پیتر دلاواله در مورد ویژگیهای این مکان در سفرنامۀ خود توضیحات مفصلی را ارائه می دهد .

    در سفرنامۀ پیتر دلاواله آمده است :

    " اطراف شهر باز است و جز قصر شاهی که هنوز ساختمان آن به اتمام نرسیده و باغهای مربوط به آن و یک خیابان پر از دکان و مغازه و چند خانه که بدون نظم در وسط درختان ساخته شده و اطراف آنرا زمینهای وسیعی احاطه کرده اسـت چیز دیـگری در آن وجـود نـدارد . در این محل چشـمه های آب شیـرین و زلال زیاد است و به اندازه ای در آنجا درخت وجود دارد که خانه ها میان آن گم شده است و من موقع نوشتن یادداشت روزانه خود تردید داشتم که آیا باید اشرف را شهری در میان جنگل بنویسم یا آنرا جنگلی بدانم که بعلت سکونت افراد حالت شهر به خود گرفته است ."

    پیتر دلاواله در مورد ویژگیهای عمارت دیوانخانه نوشته است :

    " این باغ که باغ شاه یا دیوانخانه نامیده می شود عبارت از مربعی است که در انتهای جلگه و در پای تپه های پر درخت واقع شده و پشت کاخ است . در بالای همین تپه هاست که شاه دستور داده خانه های زیادی که جزو عمارت باغ محسوب می شوند بنا کنند . دیوانخانه در وسط باغ واقع شده و عبارت از بنایی است که طول آن سه برابر عرض آن است . جلوی این بنا کاملاً باز است ولی در عقب و طرفین آن دیواری است که از پنجره های متعدد پوشیده شده است . فاصله کف عمارت از سطح زمین دو پله است و قسمت باز بنا درست رو به شمال یعنی پشت به طرف درب ورودی است . جلوی بنا خیابانی طولانی و سنگفرش قرار گرفته که در وسط آن جویی جاری است و از حوضی که در جلوی دیوانخانه ساخته شده دائماً آب به سوی این جوی جاری است . "


    ملگونوف دانشمند روسی در مورد بنای دیوانخانه در کتاب خود به نام سفرنامۀ مازندران آورده است :

    " عمارت شاه عباسی که بنام دیوانخانه معروف بود در سال 1743 میلادی خالی شد و از نظر افتاد . در برابر عمارت حوضی است به عرض 50 قدم ، به طول 60 قدم ، به عمق یک ذرع و نیم و در دو طرف آن جویی سنگی تا دروازه قرار دارد و اطراف آن سوراخی برای نهادن شمعها تعبیه شده است . در جدار داخلی آبراهه های اصلی سوراخهایی ایجاد کرده بودند که ممکن بود در حدود هزار شمع روشن را در آنها نگاه داشت . شمعهایی نیز در اطراف استخر بزرگ روشن می کردند و به این مناسبت نام استخر نور بر آن اطلاق کردند . "


    ژاک دمورگان فرانسوی که برای انجام تحقیقات علمی به مازندران آمده بود در مورد دیوانخانه این چنین نوشت :

    "در وسط باغشاه ، باغ بزرگی پر از سروهای صد ساله و تخت گلهای آراسته یافت میشود . در تمام طول این باغ جوی های منشعب از کوهستان که از آبشارهای متعددی نزول میکند جاری بوده ، حوض یا استخر وسیع چهارگوشی را آب می دهد .
    . . . سابقاً این استخر در جلوی یک عمارت قابل سکنی تر از خرابه های قصر کهن ولی با سلیقه ای نفرت انگیز جانشین شده است . ( قصر دیوانخانه که طعمۀ حریق شد و سپس در زمان نادر شاه ساختمان دیگری بجای آن ساختند )
    . . . همه چیز مرا به قبول این نکته وامیدارد که این قصر برای مقر بزرگان به کار میرفته است . حیاط های بزرگ ، باغها و ایوانها این محل را بسیار مفرح می داشت . نکته عجیبی که من در باغات کشف کردم این است که هر یک از سنگهای بزرگی که تشکیل سنگفرش را می دهد حروف اول اسمایی را با خود دارد . در میان آنها شماره زیادی از حروف گرجی جلب توجه می کند . "


    رابینو محقق انگلیسی و نائب کنسول آن کشور در زمان محمد علی شاه قاجار به مازندران سفر کرد و در سفرنامۀ خود که مازندران و استرآباد نام دارد اطلاعات گرانبهایی در مورد اشرف به نگارش درآورد .


    " اشرف که اکنون رو به ویرانی است عظمت خود را مدیون شاه عباس صفوی است . انحطاط این شهر در واقع با سستی خاندان صفوی شروع شد . این شهر سابقاً خرگوران نام داشت و متعلق به پیرزنی بود . شاه عباس آنرا از او خرید و شهر جدیدی در سال 1021 قمری تاسیس کرد ."


    دونالد ویلبر عضو موسسه باستان شناسی ایالت متحده آمریکا در کتاب باغهای ایرانی و کوشکهای آن در مورد بنای دیوانخانه می نویسد :

    "بر روی سر در اصلی ، تالاری بنام تالار نقارخانه قرار داشت . چون در اصفهان و سایر شهرهای بزرگ ایران معمول بود که طلوع و غروب آفتاب را به وسیلۀ طبل و نقاره اعلام کنند . ساختمان مزبور ( دیوانخانه ) در زمان نادر شاه سوخت و به امر نادر شاه ساختمان دیگری به جای آن ساخته و به چهلستون معروف گشت .
    . . . در پشت عمارت استخری که در حدود 30 تا 40 متر مربع مساحت و عمق زیادی داشت قرار گرفته بود .

    تنها اطلاعی که از این ساختمان در دست است این است که این بنا در حادثه حریقی از بین رفت و در زمان نادر شاه (1747ـ 1736 )ساختمان دیگری در آن محل بنا کردند و این بنای جدید را چهلستون نامیدند که اغلب ساختمان و باغ قبلی را نیز به همین نام می شناسند . این ساختمان را تنها 12 ستون برپا نگه داشته بود ولی مشهور است که مردم ایران عدد چهل را بعنوان مترادفی برای تعداد زیاد به کار میبرند ."

    البته ویلبر در توضیح دیوانخانه دچار اشتباه شده و مکانی را که دلاواله توضیح مفصلی در مورد آن داده و آن را دیوانخانه نامیده نمیشناسد . (( هیچگونه توضیحی از این باغ و عمارت آن داده نشده و نام آن نیز معلوم نیست . ))


    عمارت دیوانخانه که هم اکنون در بند شهرداری بهشهر است و متاسفانه بر اساس آنچه که جهانگردان و سیاحان در وصف آن نوشته اند تغییرات بسیاری کرده است . بر اثر گذشت زمان استخر بزرگ مقابل عمارت به فضای سبز تبدیل شده است . این بنا از داخل هم به دو طبقه تبدیل شده است اگر چه نمای خارجی آن در یک طبقه با طاق های قوسی شکل و پلکانی دو طبقه با کمی تغییر به همان گونه باقی است که سیاحان تصویر آنرا بازگو کرده اند .

    به امید روزی که کمی بیشتر به آثار نمایانگر تاریخ کهن این بوم رسیدگی شود...



    نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه
    داستان عباس مسکین و فاطمه دلخون 

    در مازندران و گلستان عشق های واقعی و شاعرانه زیادی داشتیم . به مانند امیرو گوهر ؛طالبا و زهره و....  

    که سرگذشت بقلم آمده در اینجا ، داستان عباس مسکین و فاطمه دلخون که در منطقه علی آباد کتول در شرق گرگان زندگی می کردند است .

    عباس پسری بود که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده و نزد ارباب روستای محمد اباد بنام محمد خان بعنوان پسر خوانده زندگی میکرد. محمد خان او را بسیار دوست داشت و مانند پسر اصلی خودش میدانست بطوری که کسی تشخیص نمی داد پسر ارباب است یا پسر خوانده ؟

    عباس چندین شب در خواب  رویای دختری را میبیند که بسیار زیبا است و خال بر روی دارد  که در عالم رویا عاشق میشود و آن دختر نیز  خوابی مشابه را در عالم رویا می بیند  و در خواب عاشق هم میشوند.

    یک روز که عباس به اتفاق دوستانش مشغول بازی گال مال (1) در روستای محمد آباد بود، شاهد آمدن یک کوچ(2) میشود و وقتی عباس سر بلند میکند همان دختری را که در خواب را دیده بود می بیند و میشناسد و دختر نیز وقتی که عباس را دید او را میشناسد  

     در همان جا بود که طبق آداب آن موقع صدایش  را آواز گونه سر میدهد و این شعر را برای خوش آمد گویی میخواند: 

    نسیمی دم بدم میاید اینجا                             عجب بوی وطن میاید اینجا

    یکی نیست تا ازش حالش بپرسم                     که یارم از سفر میاید اینجا 

    خانواده دختر ( فاطمه) ،طبق سنت و رسوم  تازه واردها ابتدا سراغ منزل محمد خان را میگیرند که عباس آنها را بسوی منزل خودشان راهنمایی میکند. محمد خان نیز خانه ای به آنها میدهد تا بعنوان زارع ساکن شوند. 

    خانواده فاطمه سه شب بعد از سکونت در منزل جدید که محمد خان به آنها داده بود ، برای تشکر از محمد خان ایشان  را به شام دعوت کرد که عباس نیز به همراه محمد خان  به این میهمانی وارد شد و محمد خان او را بعنوان پسرش معرفی کرد . 

    آن شب وقتی فاطمه پای سماور قرار گرفت و سرپا (3) شد، بخاطر علاقه ای که به عباس داشت فقط در چای عباس شکر میریزد و شیرین میکند و برای دیگران چای تلخ میریزد و عباس که می بیند همه با قند میخورند و چای اوست که تنها شیرین شده، متوجه عشق فاطمه به او می شود .. 

    در ایام قدیم بعد از شام  بعلت نبود تلویزیون و رادیو و لوازم سرگرمی دیگر برای رونق مجلس جوانها باید آواز میخواندند و طبق عادت محمد خان از عباس میخواهد که بخواند و او هم که منتظر فرصت  بود آواز سر میدهد و این شعر را میخواند: 

    دلبرم بلارم نیشته  سموار بن                                 همه ره تلخ هدا مره شیرین دار

    صد ساله بواشی ای نازنین یار                                منو و ته عاشقی نشون کنار 

    گونه های فاطمه از خجالت سرخ شد و از پای سماور بلند شد و از اطاق بیرون رفت و برادر زاده اش را در آغوش گرفت و خواست وانمود کند که بچه دار است و از ناراحتی بر روی سکو (4) قدم میزند و بالا و پایین میرفت و  عباس هم  دستشویی  را بهانه کرد و از اطاق بیرون آمد  و برای انکه بداند که فاطمه  مجرد است یا متاهل این شعر را برای فاطمه میخواند: 

    ململ جومه ته تن چند تمیزه                                    وچه در بغلت نامش چه چیزه

    وچه در بغلت مره دنی غم                                       ونه نومره بهو بوم خاطرجمع 

    فاطمه هم با صداقت جواب میدهد که این بچه برادر زاده من است  و عباس  با خیال راحت به دستشویی میرود که فاطمه این شعر را برایش میخواند: 

    اتاق را گرم دارم کی میای                           نمد را قالی دارم کی میای

    بدست دارم دو فنجان طلایی                       شب وروز انتظارم کی میای  

    بعد از این بر خورد دو عاشق , محمد خان احساس شرمندگی میکند و خودش را به دل درد میزند و به اتفاق همراهان به خانه بر میگردد و به عباس میگوید این چه کاری بود که کردی آبروی ما را بردی و  اما می گویند که چشمان عاشق کور است و گوشش بدهکار این حرفها نیست .

    این دیدار ها و رد وبدل کردن شعرها و عاشقی ادامه داشت و این در روستا پر شد که این دو نفر عاشق هم شده اند و برادر فاطمه هم برای اینکه از زخم حرف مردم راحت شود او را به نامزدی پسر عموی فاطمه اکبرکل (مرد زن مرده) در می اورد که فاطمه این شعر را میخواند: 

    مگر من اطلس خارا نبودم                      مگر من دختر بابا نبودم

    مرا دادند بدست پیر مردی                    مگر من لایق ریکا نبودم 

    غروب یکی از روزها که فاطمه برای گرفتن آب با کوزه به طرف کهریز (5)می رفت  عباس بدنبال او این شعر را برای فاطمه میخواند: 

    کوزه بر دست یار شونی بهر او               نامزه جدید بیتی مبارکت بو

    مگر شهر شما آدم قطیعه                     که نامزه خوشگلم اکبر کل بوو 

    فاطمه گفت به خاطر عشق تو اینجور شدم و مورد غضب قرار گرفتم ولی عباس بر عشق خود پا فشاری میکند و فاطمه بخاطر فشار عصبی کوزه را به کناره کهریز میزند و کوزه میشکند و می نشیند که بحال خودش گریه کند،و باز هم  عباس فکر میکند برای کوزه گریه میکند که عباس این شعر را برایش میخواند: 

    کوره از دست یار افتاد و بشکست                    فاطمه غضب هکارد همانجا نشست

    مگر شهر شما کوزه گرانه                               قیمت این کوزه یک دو قرانه 

    فاطمه گفت برای کوزه گریه نمی کنم برای بختم گریه میکنم که مرا به زور به مردی کچل نامزد دادند و  اما تو بی خیال مشغول شعر خوانی هستی .

    عباس رفت و یک کوزه نو خریداری کرد به فاطمه داد و او هم کوزه را پر آب کرد و دو نفری به طرف خانه می رفتند که  فاطمه به عباس گفت، حاضرم از همه بستگانم بگذرم به شرطی که قسم یادکنی تنهایم نگذاری و بعد از توافق با هم بسوی ملا خانه(6) رفتند و ملا خدیجه نبود و دنبال قران گشتند و کتابی یافتند که احتمالا مفاتیح بود و دست بر آن گذاشتند و قسم یاد کردند تا بر این عشق پایدار باشند و بر عشق اصرار کنند.

    فاطمه به خانه رفت و برادرش متوجه نو بودن کوزه شد و جویای ماجرا شد و فاطمه در جواب برادرش گفت که من عاشق عباسم  و کوزه را او برایم خرید و  برادرش هم از روی عصبانیت او را بباد کتک گرفت و فاطمه را در خانه زندانی کرد و به پیش محمد خان میرود و رفت و گفت که آبروی ما رفته  و من میخواهم کوچ کنم و شما ( محمد خان ) باید جبران ضرر کنید واجازه دهید کوچ کنیم . 

    محمد خان هم  که بسیار ناراحت بود تصمیم می گیرد عباس را نصحیت کرده  و او را بکار کشاورزی بگمارد .

    فاطمه  وقتی متوجه موضوع شد ، خود را به عباس میرساند و ماجرا را به عباس میگوید که ما آماده  سفر هستیم و  فردا از این روستا میرویم. 

    نزدیکهای اذان صبح خانواده فاطمه بار میبندند و حرکت میکنند عباس که بیدار و گوش بزنگ بود دنبال آنها را افتاد و فاطمه هم که می بیند عباس بدنبال آنهاست اسب را شل(7) میکند تا عقب بیفتد تا بتواند با عباس صحبت کند که ناگه صدای عباس را با این شعر میشنود: 

     

    ته پیش پیش میروی آیم بدنبال                    پیاده کی رسم بر ترکت سوار

    ته پیش پیش درشونی عقب ره هارش         که من چون سایه ها درامه ای یار 

    فاطمه میگوید عباس یواشتر بیا ما به تقی اباد میرویم سعی کن دیر تر بیایی که برادرم متوجه نشود تا دعوا شود همدیگر را تقی آباد میبینیم که عباس میگوید باید نشانه بگذاری و این شعر را میخواند: 

    تقی آباد رسیدی بار بنداز              به هر کوچه رسیدی نار(8) بنداز

    بهر کوچه رسیدی نار شیرین         برای خاطر دلدار بنداز  

    فاطمه سر هر کوچه ای انار میندازد و  اما بچه ها روستا انار را جمع میکردند و میخوردند و وقتی عباس به تقی آباد میاید آثاری از انار نمی یابد از بچه ها سراغ فاطمه و خانواده اش را میگیرد و دو ریال میدهد تا یکی از بچه ها او را به خانه تقی خان ار باب روستای تقی آباد ببرد عباس سرک میکشد و همه را دید الا فاطمه . پس جلوی درب حیاط ایستاد و این شعر را خواند: 

    زنان جمع بینه سایه درخت               همه ره من ویمبه الا منه بخت

    بسوزه طالع و اقبال و مه بخت           نازنین دلبرم نوی منه بخت 

    تقی خان نوکرانش را صدا میزند ببیند چه کسی ست که میخواند،  اگر فقیر است خیرش دهید اگر مهمان است اکرامش کنید . 

    اما ناگهان مادر و برادر فاطمه با صدای بلند از تقی خان کمک خواستند و گفتند این همان پسر محمد خان است که بخاطر عشق او نسبت به فاطمه ما زراعت خود را در محمد آباد رها کرده و به اینجا آمده ایم ولی او هنوز دست بر دار نیست و ما را تعقیب کرد.

    تقی خان گفت هنوز کسی نتوانست سر در خانه من قارق (9) بیجا بزند و دستور داد که  او را بدار ببندید و بچوب بگیرید آنقدر بزنید تا سر عقل بیاید و عشقش را فراموش کند و همینطور هم شد و به دستور تقی خان با چوب انار بجان او افتادند و همینطور که میزدند عباس این شعرها را میخواند: 

    نخوردم نار ورنگ نار دارم                            نخوردم تیر و زخم کاری دارم

    نکردم پهلویت یک خواب شیرین                  هزاران بندمی(10) بسیار دارم 

    توسته بیمه بیمار و دلتنگ                         ته وسته بیمه کهربای رنگ

    نوی شیرین و من فرهاد کوهکن                   زعشقت بزنم فولاد بر سنگ

    اگر هر دم زنی هر آن میایم                         اگر در صبح زنی در شام میایم

    اگر اره کنی از ساق دو پایم                        بزانو من نیایم بی وفـــــــــــایم 

    فاطمه که شلاق خوردن عباس را میبنید و خوانده شعرهای عاشقانه او را می شنود بر خود واجب میداند او را کمک کند روی سکو میاید و این شعر را برای تقی خان میخواند: 

    بیا دستت ببوسم من تقی خان                   بیا پایت ببوسم من تقی خان

    مگر ناخواندی قران محمد (ص)                    که احسان واجبه بر حق مهمان 

    تقی خان بخاطر خواندن فاطمه دست از زدن میکشد و میگویید او را به درخت ببنید تا از گرسنگی بمیرد , اما فاطمه برای او غذا میبرد تا نمیرد بعد از سه روز فاطمه طناب او را باز میکند و میگوید فرار کن جان تو در خطر است و حفظ جان واجب است . 

    محمد خان وقتی که از موضوع با خبر می شود برای نجات او به تقی آباد می اید و عباس هم در همین حین برای تجدید قوا و جلوگیری از درگیری به بیرون تقی آباد رفت .

    محمد خان با تفنگ داران از راه میرسد به عباس میگوید چرا زخمی هستی بگو تا مادرش را به عزایش بنشانم اما عباس میگوید کسی منو نزده بلکه در درگیری با گرگها اینجوری شدم , محمد خان به عباس میگوید بیا برگردیم هر کدام از دخترانم را بخوای بعقد تو در میاورم یا هرکس در که محمد آباد را بخوای و من برات عروسی میگیرم از این عشق بگذر که عباس جواب میدهد شما بر گردید من با فاطمه خدا حافظی کنم بر میکردم .

    محمد خان بر میگردد و عباس برای فاطمه پیام میفرستد بهتر است با هم فرار کنیم و زندگی مشترک را شروع کنیم  و فاطمه کاردی در پیراهن میگذارد و با عباس فرار میکند برادر فاطمه به همراه اکبر کل و اهالی روستا بدنبال آنها میدوند عباس و فاطمه در حال فرار به رودخانه میرسند  و عباس که مرگ را بچشم میبنید نا خداگاه از ترس جان دست فاطمه را رها میکند و از سیل رد میشود فاطمه وقتی کار عباس را میبنید فکر میکند عباس بی وفا شده ای شعر را میخواند : 

    منو ته بیمی همراه و همیار                 چوه من اینور ته اون ور رووار

    اگر دنیا به نامردی بمونه                      ته نا مردی نکن ما را نگه دار 

    فاطمه کارد را در قلب خود فرو میبرد و در خون غوطه ور میشود عباس که عشقش را در خون میبیند , متوجه اشتباه خود میشود و بر میگردد و دستش را بدست فاطمه میگرد اما جمعیت رسیده بودند به او فرصت گفتگو ندادند و او نیز در کنار فاطمه جان میسپارد . 

    نوشته شده از روی آوازهای محلی موجود

    پاورقی:

    1- گال مال: بازی است که با یک چوب بلند و کوچک انجام میشود و در قدیم در منطقه گرگان مرسوم بود

    2- کوج: انتقال زندگی از محلی به محل دیگر

    3- سرپا: کسی که آماده پذیرایی از مهمانان میباشد

    4- سکوی: تراس امروزی فضای جلوی درب در طبقه بالا و یا پایین

    5- کهریز : جایی که با پله به زیر زمین میروند تا آب قنات را برای خوردن بگیرند

    6- ملا خانه: جایی که در قدیم تدریس قران میشد

    7- شل: افسار اسب را کشیدن تا آرام حرکت کن

    8- نار : انار

    9- قارق : سخن بدرشتی گفتن

    10- بندمی: بد نامی



    نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1392 توسط محمدرضا سهرابی قره تپه
    <<    1      ...      7      8      9      10      11      ...      17    >>

    تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است /کپی برداری با ذکر منبع بلا مانع است.| محمدرضا سهرابی