X
تبلیغات
رایتل

روستای قره تپه (بهشهر)
معرفی پیشینه ، آداب و سنن و اخبار روز روستا 
قالب وبلاگ
آخرین مطالب
داستان عباس مسکین و فاطمه دلخون 

در مازندران و گلستان عشق های واقعی و شاعرانه زیادی داشتیم . به مانند امیرو گوهر ؛طالبا و زهره و....  

که سرگذشت بقلم آمده در اینجا ، داستان عباس مسکین و فاطمه دلخون که در منطقه علی آباد کتول در شرق گرگان زندگی می کردند است .

عباس پسری بود که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده و نزد ارباب روستای محمد اباد بنام محمد خان بعنوان پسر خوانده زندگی میکرد. محمد خان او را بسیار دوست داشت و مانند پسر اصلی خودش میدانست بطوری که کسی تشخیص نمی داد پسر ارباب است یا پسر خوانده ؟

عباس چندین شب در خواب  رویای دختری را میبیند که بسیار زیبا است و خال بر روی دارد  که در عالم رویا عاشق میشود و آن دختر نیز  خوابی مشابه را در عالم رویا می بیند  و در خواب عاشق هم میشوند.

یک روز که عباس به اتفاق دوستانش مشغول بازی گال مال (1) در روستای محمد آباد بود، شاهد آمدن یک کوچ(2) میشود و وقتی عباس سر بلند میکند همان دختری را که در خواب را دیده بود می بیند و میشناسد و دختر نیز وقتی که عباس را دید او را میشناسد  

 در همان جا بود که طبق آداب آن موقع صدایش  را آواز گونه سر میدهد و این شعر را برای خوش آمد گویی میخواند: 

نسیمی دم بدم میاید اینجا                             عجب بوی وطن میاید اینجا

یکی نیست تا ازش حالش بپرسم                     که یارم از سفر میاید اینجا 

خانواده دختر ( فاطمه) ،طبق سنت و رسوم  تازه واردها ابتدا سراغ منزل محمد خان را میگیرند که عباس آنها را بسوی منزل خودشان راهنمایی میکند. محمد خان نیز خانه ای به آنها میدهد تا بعنوان زارع ساکن شوند. 

خانواده فاطمه سه شب بعد از سکونت در منزل جدید که محمد خان به آنها داده بود ، برای تشکر از محمد خان ایشان  را به شام دعوت کرد که عباس نیز به همراه محمد خان  به این میهمانی وارد شد و محمد خان او را بعنوان پسرش معرفی کرد . 

آن شب وقتی فاطمه پای سماور قرار گرفت و سرپا (3) شد، بخاطر علاقه ای که به عباس داشت فقط در چای عباس شکر میریزد و شیرین میکند و برای دیگران چای تلخ میریزد و عباس که می بیند همه با قند میخورند و چای اوست که تنها شیرین شده، متوجه عشق فاطمه به او می شود .. 

در ایام قدیم بعد از شام  بعلت نبود تلویزیون و رادیو و لوازم سرگرمی دیگر برای رونق مجلس جوانها باید آواز میخواندند و طبق عادت محمد خان از عباس میخواهد که بخواند و او هم که منتظر فرصت  بود آواز سر میدهد و این شعر را میخواند: 

دلبرم بلارم نیشته  سموار بن                                 همه ره تلخ هدا مره شیرین دار

صد ساله بواشی ای نازنین یار                                منو و ته عاشقی نشون کنار 

گونه های فاطمه از خجالت سرخ شد و از پای سماور بلند شد و از اطاق بیرون رفت و برادر زاده اش را در آغوش گرفت و خواست وانمود کند که بچه دار است و از ناراحتی بر روی سکو (4) قدم میزند و بالا و پایین میرفت و  عباس هم  دستشویی  را بهانه کرد و از اطاق بیرون آمد  و برای انکه بداند که فاطمه  مجرد است یا متاهل این شعر را برای فاطمه میخواند: 

ململ جومه ته تن چند تمیزه                                    وچه در بغلت نامش چه چیزه

وچه در بغلت مره دنی غم                                       ونه نومره بهو بوم خاطرجمع 

فاطمه هم با صداقت جواب میدهد که این بچه برادر زاده من است  و عباس  با خیال راحت به دستشویی میرود که فاطمه این شعر را برایش میخواند: 

اتاق را گرم دارم کی میای                           نمد را قالی دارم کی میای

بدست دارم دو فنجان طلایی                       شب وروز انتظارم کی میای  

بعد از این بر خورد دو عاشق , محمد خان احساس شرمندگی میکند و خودش را به دل درد میزند و به اتفاق همراهان به خانه بر میگردد و به عباس میگوید این چه کاری بود که کردی آبروی ما را بردی و  اما می گویند که چشمان عاشق کور است و گوشش بدهکار این حرفها نیست .

این دیدار ها و رد وبدل کردن شعرها و عاشقی ادامه داشت و این در روستا پر شد که این دو نفر عاشق هم شده اند و برادر فاطمه هم برای اینکه از زخم حرف مردم راحت شود او را به نامزدی پسر عموی فاطمه اکبرکل (مرد زن مرده) در می اورد که فاطمه این شعر را میخواند: 

مگر من اطلس خارا نبودم                      مگر من دختر بابا نبودم

مرا دادند بدست پیر مردی                    مگر من لایق ریکا نبودم 

غروب یکی از روزها که فاطمه برای گرفتن آب با کوزه به طرف کهریز (5)می رفت  عباس بدنبال او این شعر را برای فاطمه میخواند: 

کوزه بر دست یار شونی بهر او               نامزه جدید بیتی مبارکت بو

مگر شهر شما آدم قطیعه                     که نامزه خوشگلم اکبر کل بوو 

فاطمه گفت به خاطر عشق تو اینجور شدم و مورد غضب قرار گرفتم ولی عباس بر عشق خود پا فشاری میکند و فاطمه بخاطر فشار عصبی کوزه را به کناره کهریز میزند و کوزه میشکند و می نشیند که بحال خودش گریه کند،و باز هم  عباس فکر میکند برای کوزه گریه میکند که عباس این شعر را برایش میخواند: 

کوره از دست یار افتاد و بشکست                    فاطمه غضب هکارد همانجا نشست

مگر شهر شما کوزه گرانه                               قیمت این کوزه یک دو قرانه 

فاطمه گفت برای کوزه گریه نمی کنم برای بختم گریه میکنم که مرا به زور به مردی کچل نامزد دادند و  اما تو بی خیال مشغول شعر خوانی هستی .

عباس رفت و یک کوزه نو خریداری کرد به فاطمه داد و او هم کوزه را پر آب کرد و دو نفری به طرف خانه می رفتند که  فاطمه به عباس گفت، حاضرم از همه بستگانم بگذرم به شرطی که قسم یادکنی تنهایم نگذاری و بعد از توافق با هم بسوی ملا خانه(6) رفتند و ملا خدیجه نبود و دنبال قران گشتند و کتابی یافتند که احتمالا مفاتیح بود و دست بر آن گذاشتند و قسم یاد کردند تا بر این عشق پایدار باشند و بر عشق اصرار کنند.

فاطمه به خانه رفت و برادرش متوجه نو بودن کوزه شد و جویای ماجرا شد و فاطمه در جواب برادرش گفت که من عاشق عباسم  و کوزه را او برایم خرید و  برادرش هم از روی عصبانیت او را بباد کتک گرفت و فاطمه را در خانه زندانی کرد و به پیش محمد خان میرود و رفت و گفت که آبروی ما رفته  و من میخواهم کوچ کنم و شما ( محمد خان ) باید جبران ضرر کنید واجازه دهید کوچ کنیم . 

محمد خان هم  که بسیار ناراحت بود تصمیم می گیرد عباس را نصحیت کرده  و او را بکار کشاورزی بگمارد .

فاطمه  وقتی متوجه موضوع شد ، خود را به عباس میرساند و ماجرا را به عباس میگوید که ما آماده  سفر هستیم و  فردا از این روستا میرویم. 

نزدیکهای اذان صبح خانواده فاطمه بار میبندند و حرکت میکنند عباس که بیدار و گوش بزنگ بود دنبال آنها را افتاد و فاطمه هم که می بیند عباس بدنبال آنهاست اسب را شل(7) میکند تا عقب بیفتد تا بتواند با عباس صحبت کند که ناگه صدای عباس را با این شعر میشنود: 

 

ته پیش پیش میروی آیم بدنبال                    پیاده کی رسم بر ترکت سوار

ته پیش پیش درشونی عقب ره هارش         که من چون سایه ها درامه ای یار 

فاطمه میگوید عباس یواشتر بیا ما به تقی اباد میرویم سعی کن دیر تر بیایی که برادرم متوجه نشود تا دعوا شود همدیگر را تقی آباد میبینیم که عباس میگوید باید نشانه بگذاری و این شعر را میخواند: 

تقی آباد رسیدی بار بنداز              به هر کوچه رسیدی نار(8) بنداز

بهر کوچه رسیدی نار شیرین         برای خاطر دلدار بنداز  

فاطمه سر هر کوچه ای انار میندازد و  اما بچه ها روستا انار را جمع میکردند و میخوردند و وقتی عباس به تقی آباد میاید آثاری از انار نمی یابد از بچه ها سراغ فاطمه و خانواده اش را میگیرد و دو ریال میدهد تا یکی از بچه ها او را به خانه تقی خان ار باب روستای تقی آباد ببرد عباس سرک میکشد و همه را دید الا فاطمه . پس جلوی درب حیاط ایستاد و این شعر را خواند: 

زنان جمع بینه سایه درخت               همه ره من ویمبه الا منه بخت

بسوزه طالع و اقبال و مه بخت           نازنین دلبرم نوی منه بخت 

تقی خان نوکرانش را صدا میزند ببیند چه کسی ست که میخواند،  اگر فقیر است خیرش دهید اگر مهمان است اکرامش کنید . 

اما ناگهان مادر و برادر فاطمه با صدای بلند از تقی خان کمک خواستند و گفتند این همان پسر محمد خان است که بخاطر عشق او نسبت به فاطمه ما زراعت خود را در محمد آباد رها کرده و به اینجا آمده ایم ولی او هنوز دست بر دار نیست و ما را تعقیب کرد.

تقی خان گفت هنوز کسی نتوانست سر در خانه من قارق (9) بیجا بزند و دستور داد که  او را بدار ببندید و بچوب بگیرید آنقدر بزنید تا سر عقل بیاید و عشقش را فراموش کند و همینطور هم شد و به دستور تقی خان با چوب انار بجان او افتادند و همینطور که میزدند عباس این شعرها را میخواند: 

نخوردم نار ورنگ نار دارم                            نخوردم تیر و زخم کاری دارم

نکردم پهلویت یک خواب شیرین                  هزاران بندمی(10) بسیار دارم 

توسته بیمه بیمار و دلتنگ                         ته وسته بیمه کهربای رنگ

نوی شیرین و من فرهاد کوهکن                   زعشقت بزنم فولاد بر سنگ

اگر هر دم زنی هر آن میایم                         اگر در صبح زنی در شام میایم

اگر اره کنی از ساق دو پایم                        بزانو من نیایم بی وفـــــــــــایم 

فاطمه که شلاق خوردن عباس را میبنید و خوانده شعرهای عاشقانه او را می شنود بر خود واجب میداند او را کمک کند روی سکو میاید و این شعر را برای تقی خان میخواند: 

بیا دستت ببوسم من تقی خان                   بیا پایت ببوسم من تقی خان

مگر ناخواندی قران محمد (ص)                    که احسان واجبه بر حق مهمان 

تقی خان بخاطر خواندن فاطمه دست از زدن میکشد و میگویید او را به درخت ببنید تا از گرسنگی بمیرد , اما فاطمه برای او غذا میبرد تا نمیرد بعد از سه روز فاطمه طناب او را باز میکند و میگوید فرار کن جان تو در خطر است و حفظ جان واجب است . 

محمد خان وقتی که از موضوع با خبر می شود برای نجات او به تقی آباد می اید و عباس هم در همین حین برای تجدید قوا و جلوگیری از درگیری به بیرون تقی آباد رفت .

محمد خان با تفنگ داران از راه میرسد به عباس میگوید چرا زخمی هستی بگو تا مادرش را به عزایش بنشانم اما عباس میگوید کسی منو نزده بلکه در درگیری با گرگها اینجوری شدم , محمد خان به عباس میگوید بیا برگردیم هر کدام از دخترانم را بخوای بعقد تو در میاورم یا هرکس در که محمد آباد را بخوای و من برات عروسی میگیرم از این عشق بگذر که عباس جواب میدهد شما بر گردید من با فاطمه خدا حافظی کنم بر میکردم .

محمد خان بر میگردد و عباس برای فاطمه پیام میفرستد بهتر است با هم فرار کنیم و زندگی مشترک را شروع کنیم  و فاطمه کاردی در پیراهن میگذارد و با عباس فرار میکند برادر فاطمه به همراه اکبر کل و اهالی روستا بدنبال آنها میدوند عباس و فاطمه در حال فرار به رودخانه میرسند  و عباس که مرگ را بچشم میبنید نا خداگاه از ترس جان دست فاطمه را رها میکند و از سیل رد میشود فاطمه وقتی کار عباس را میبنید فکر میکند عباس بی وفا شده ای شعر را میخواند : 

منو ته بیمی همراه و همیار                 چوه من اینور ته اون ور رووار

اگر دنیا به نامردی بمونه                      ته نا مردی نکن ما را نگه دار 

فاطمه کارد را در قلب خود فرو میبرد و در خون غوطه ور میشود عباس که عشقش را در خون میبیند , متوجه اشتباه خود میشود و بر میگردد و دستش را بدست فاطمه میگرد اما جمعیت رسیده بودند به او فرصت گفتگو ندادند و او نیز در کنار فاطمه جان میسپارد . 

نوشته شده از روی آوازهای محلی موجود

پاورقی:

1- گال مال: بازی است که با یک چوب بلند و کوچک انجام میشود و در قدیم در منطقه گرگان مرسوم بود

2- کوج: انتقال زندگی از محلی به محل دیگر

3- سرپا: کسی که آماده پذیرایی از مهمانان میباشد

4- سکوی: تراس امروزی فضای جلوی درب در طبقه بالا و یا پایین

5- کهریز : جایی که با پله به زیر زمین میروند تا آب قنات را برای خوردن بگیرند

6- ملا خانه: جایی که در قدیم تدریس قران میشد

7- شل: افسار اسب را کشیدن تا آرام حرکت کن

8- نار : انار

9- قارق : سخن بدرشتی گفتن

10- بندمی: بد نامی

[ پنج‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 08:24 ] [ محمدرضا سهرابی قره تپه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

در گویش مازندرانی ضرب المثل جالبی وجود داره که میگه"این اسبه مرغانه ،همین سیو کرکشه" و اگر بخواهیم به فارسی تبدیلش کنیم می شه"این تخم مرغ سفیدی که مقابل چشمان شماست محصول همین مرغ سیاه(بال و پر سیاه رنگ) است و کنایه به افرادیست که به محض دسترسی به شغل و پول و جایگاه اجتماعی مناسب ، گذشته را به خاطر نمی آورند و فراموش کرده که شروع حرکتشان از کجا بود و قره تپه کجاست , حالا اینجا پایگاهی ست مجازی برای دوستان و دوستداران قره تپه و وبلاگ روستای قره تپه به آدرس http://gharehtapeh.blogsky.com/ نظر به معرفی زادگاه بنده دارد تا خود و دوستانم بدانیم که که هستیم و از کجائیم و دیگران نیز بدانند که قره تپه کجاست و اهالی و فرزندانش به آن افتخار می کنند. (من از بی قدری خار سر دیوار فهمیدم که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشینیها) با تقدیم احترام محمدرضا سهرابی قره تپه Email: sohrabi.rms@gmail.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 110974

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب